مروری بر بارداری پر ماجرا
کوچولوهای مامان سلام

پارسال تقریبا یکی از همین روزا بود ک فهمیدم شما دوتا فرشته توی وجودم هستین.تقریبا هفت روز از ماه رمضان رو روزه گرفتم بر خلاف هرسال سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی میرفت.واسه همین به شک افتادم.16 تیر پارسال عصر بود موقع اذان مغرب با هزار دلهره تصمیم گرفتم بیبی چک استفاده کنم تا بفهمیم باردارم یا نه. وقتی روی بیبی چک دوتا خط قرمز پر رنگ دیدم دست و پام میلرزید و از خوشحالی داد زدم و به بابا سعید گفتم که باردارم.بابا سعید هم سریع ناپدید شد ، وقتی از پله ها اومد بالا فهمیدم که از خوشحالی همون موقع برای سلامتی شما دوتا گل صدقه داده .
یعنی شما گلهای مامان هم پارسال 7 روز روزه گرفتید.هر دومون خیلی خوشحال بودیم و باورمون نمی شد تا اینکه روز 18 تیر با آزمایش خون مطمئن شدیم که باردارم.خانم دکتر قاسم پور گفت که بعد از بیست روز باید برم تا مطمئن بشیم قلب بچه تشکیل شده. روز 4 مرداد وقتی دکتر سونو انجام میداد من با استرس پرسیدم قلبش تشکیل شده یا نه و اون با خنده گفت به جای یکی دوتا تشکیل شده. من در کمال ناباوری به خاله رویا که اون روز همراه من بود و رضا کوچولوی 8 ماهه رو باردار بود نگاه کردم و او می خندید اما خودم کاملا توی شوک بودم .
از مطب بیرون اومدم و وقتی بابا سعید ماجرا رو فهمید داشت روی ابرها پرواز میکرد و میگفت باورم نمیشه که یکی از آرزوهای بچگی من برآورده شده. دو روز به عید سعید فطر مونده بود که فهمیدم دوتا غنچه تو باغچه دلم هست و شادی عیدمون چند برابر شد.ماه دوم بارداری یکی از دندونهای مامانی شکست ولی چون شما رو باردار بودم تحملش کردم و آقای دندونپزشک موقتا چسبش زد.بازم توی ماه چهارم بارداری یکی از دندونای مامان کلا از ریشه در اومد
خیلی ناراحت شدم اما بازم گفتم فدای سر دوتا نقلی های مامان
. تا 4 ماه اول بارداری ویار شدیدی داشتم از مرغ ،گوشت و خیلی غذاها و بوهای دیگه حالم بهم می خورد همه میگفتند چون دوقلو باردارم ویارم شدیده و تا آخر 4 ماه برطرف میشه.ماه پنجم و ششم بارداری برام راحت تر بود.همش شکمم رو توی آیینه بررسی میکردم تا ببینم شما دوتا وروجک بزرگ شدین یا نه....آخه همه میگفتن وااااااای چقدر شکمت کوچیکه، چقدر پایینه تا زمان زایمان نمیکشی.... اما من فقط به حرفای خانوم دکتر دلگرم بودم و واسه سلامتیتون دعا میکردم.آخر ماه پنجم سونو سلامت رفتم دکتر شکراللهی گفت یکی از شما وروجکها پسره اما یکیشون رو مطمین نیست که دختره.بابا سعید ناراحت شد اما همش میگفت من ایمان دارم که اون یکی دخمله.دو هفته بعد مطمین شدیم که یه دخمل داریم و یه پسمل.
تا اینکه به ماه هفتم رسیدیم . توی هفته 28 بارداری یک شب درد شدیدی سمت راست شکمم احساس کردم تا صبح تحمل کردم و چیزی نگفتم اما بابا سعید وقتی دید دردم تموم نمیشه سریع مامان مهتاب و مامان مینا رو به خونمون آورد .مامان بزرگها وقتی دیدند که با داروهای گیاهی حالم بهتر نشد فکر کردند که شما کوچولوها عجله دارید و میخواهید 7 ماه به دنیا بیایید . سریع به بیمارستان کوثر رفتیم و اونجا بعد دادن مسکنها حالم بهتر شد و دو روز بعد شب یلدا به خونه برگشتیم .اما شب ساعت 3 دوباره دردم شروع شد و تا عصر با این درد کنار اومدم تا اینکه دکترها تشخیص دادند که آپاندیسم اوت کرده و باید عمل بشم .خلاصه من با هزار استرس و راز و نیاز با خدا و اطرافیان با نذر و دعا، همراه با شما کوچولوها وارد اتاق عمل شدم و بعد ازیک ساعت بیهوشی هر سه تامون به خواست خدا سالم موندیم.بعد از یک هفته دکتر بخیه ها رو باز کرد اما چون کاملا جوش نخورده بود دوباره از هم باز شد و مجبور شدیم که هرسه تامون درد بکشیم و دوباره بخیه زده بشه. 
خلاصه ماه هفتم بارداری پرماجرا ترین ماه بارداری من بود.ماه هشتم و نهم هم خونه مامان مینا موندیم تا بالاخره روز سعادت و خوشبختی من و بابایی یعنی 7 اسفند فرا رسید و دکتر شهریور من رو عمل کرد.من وبابایی با دیدن صورت ماه و سلامتی شما هزار بار خدا رو شکر کردیم که نعمتش رو بر ما تموم کرد و ناراحتی ها و سختی های این 9 ماه رو با دادن شما دوتا هدیه های زیبا از یاد ما برد.واسه همین من اسم وبلاگ شما رو پرهام و پارمیس معجزه های الهی میگذارم چون این فقط معجزه او بود که بعد از این همه ماجرا هر سه سالم موندیم.



مروری بر بارداری پر ماجرا 


